محیط کاری خوب

از مزایای کار کردن در یک شرکت خوب اینه که همکارها و کسانی که باهاشون معاشرت داری اینه که موقع ناهار خوردن یا کارهای دیگه کلی ازشون چیز یاد می گیری و ایده ها تازه را می شنوی. سمینارهای خوب هفتگی برگزار میشه و هر روز یه مطلب تازه برای یاد گرفتن هست.
و هیچ چیز هم بدتر از کار کردن در یک محیطی که کارمندان انگیزه ندارن نیست چون به تدریج تو هم به اونها شبیه میشی.

برای دختر مو قرمز

دختر مو قرمز

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه دستهایت

آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری، در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست،

در انتظار توست.

بهار بدون برف بعد از دو سال

1) یکی از جاهایی که معمولا یه جورایی با نفر کناری ات ارتباط برقرارمی  کنی پروازهای بالای دو ساعت در هواپیماست و یا قطار.البته شرطش اینه که تنها باشن مثل تو. اگه زوج باشن یا با خانواده سرشون به خودشون گرمه. پرواز های کوتاه خیلی مهم نیست و رابطه ای برقرار نمیشه. مثلا پروازهای 1 ساعت و بیست دقیقه بین استکهلم و لولئو. خیلی از اوقات اگه مثل من مجرد باشی و دانشجو و بی پول برات مهم نیست که صندلی را از قبل رزرو کنی و یا مثلا کنار همسرت بشینی یا خانواده. بنابراین تصادفی کنار یک نفر دیگه می شینی. خب من مشخصا ترجیح می دم یه دختر جوون و خوشگل پیشم بشینه! ولی داشتم مرور می کردم کسایی را که کنار من نشسته بودن در این سه ساله. (با ذکر اینکه هر روز تمایل ام برای ارتباط برقرار کردن با آدمها کاهش پیدا می کنه و از سه سال پیش خیلی بی حوصله تر شده ام.)

گند دماغ ترینشون یه دختر ایرانی بود در پرواز تهران – استانبول، مزاحم ترینشون یه پسر بچه 3 ساله هلندی بود در پرواز آیندهون- استکهلم که هر 10 دقیقه یه بار شاش اش می گرفت و من چون صندلی کنار راهرو بودم فکر کنم یه 8 باری از جام بلند شدم و مادرش دیگه خجالت می کشید به من بگه می خوان برن دستشویی. البته یکبار هم در قطار13 ساعته استکهلم – لولئو در واگن درجه دو نشسته بودم ( که قطار خراب شد و 3 ساعت تاخیر داشت و البته اینکه قیمت قطار از هواپیما گرون تر و کوپه تخت دار گیرم نیومده بود) هم یک خانم مسن سوئدی کنارم بود که اون هم 30 دقیقه یکبار می رفت دستشویی و یک مرد سوئدی یخ که برای 13 ساعت کتاب خوند و حتی یک نگاه هم به من نکرد.

شاهکارترینشون هم یک خانم میانسال ایرانی مهربون اهل مهاباد بود که دخترش و دامادش پناهنده بودند و دخترش هنوز نیامده حامله شده بود( استراتژی تمام زن های پناهنده به خاطر مزایا و موارد دیگه) و آمده بود اون را ببیند.برای اولین بار سوار هواپیما میشد و کلی ترسیده بود و وقتی هواپیما بلند میشد چسبیده بود به من و دست منو فشار می داد و مدام می گفت سرش گیج میره ولی این قضیه تاثیری روی اشتهاش نزاشت. چون غذاهای سرو شده توسط ایران ایر( که واقعا خوشمزه و زیاد هستن) را تمام و کمال خورد.

دیوانه ترینشون هم یک هموطن مست و پاتیل بود که با پرواز پگاسوز از استانبول به تهران کنارم نشست. چند ساعت ترانزیت را رفته بود داخل شهر و تا تونسته بود عرق خورده بود. بلند بلند به مهمانداران نه چندان زیبای هواپیما جون جون می گفت و هی می زد به شونه من و می گفت من اینو می خوام!( بماند که زیبایی و جوانی مهانداران هواپیما به اعتبار اون شرکت هواپیمایی و همچنین اون مسیر خاص بستگی داره. مثلا خط هوایی لولئو-استکهلم چه با شرکت هوایی نروژین ایرلاین و یا شرکت سوئدی اسکاندیناوین همیشه مهمانداران میانسال و حتی پیر داشت. احتمالا کارمندان در حال بازنشستگی خط های خوبشون مثلا استکهلم – نیویورک).

2)شکوفه های رو به روی پنجره اتاق محل کارم رسیدن بهار را در گوشم نجوا کرد. هوا حتی تا 20 درجه هم رسید. خورشید با خودش لباس های سنگین و زمستانی را برد. (لولئوی لعنتی تازه برف ها در حال آب شدن هستن). لولئو در تابستان هم معمولا اینقدر گرم نیست! وقتی هم هست شهر از مردم تخلیه شده و همه در تعطیلات هستن.اینجا مردم خیلی خوش پوش تر هستند. تنوع نژادی بیشتره و آلمانی ها اصلا به بوری سوئدی ها نیستن. البته همچنان دختر و پسرها با استخوان بندی بسیار درشت و قدهای بلند فراوان هستن.

شکوفه بهاری در هایدلبرگ

3)وقتی هر روز پوستر کنسرت را بر در و دیوار شهر می بینم. زمانی که هر روز یک رستوران و بار جدید در شهر می بینم. وقتی یکشنبه ها حاشیه رودخانه را می بینم که جای سوزن انداختن نیست . اون موقعی که می بینم همه دانشجویان خارجی اینجا در حین تحصیل کار دانشجویی با درآمد خوب می کرده اند. وقتی کلی مغازه هست که نان تازه و ارزان می پزن و همه اینها در کنار هزینه زندگی پایین تر از جای قبلی هست، از خودم می پرسم چرا  باید مستر را به جای آلمان در سوئد خوندم؟ چرا این حماقت را کردم؟

4) دوباره خانه ام را عوض کردم. فکر کنم پنجمین اسباب کشی ام در یکسال و نیم گذشته بود و دیگه در آن حرفه ای شده ام. اگر چه هیچ گاه خستگی این کار قدیمی نمیشه و باعث میشه هیچ گاه با روح خانه ارتباط برقرار نکنی. خانه قبلی ام را از یک دختر ایتالیایی که آلمان درس مترجمی می خونه اجاره کرده بودم که خودش در این مدت برای کارآموزی در فرانسه بود. خوش جا و اتاق بزرگ. دو تا پسر آلمانی هم همخونه بودند. خانه جدید از محل کارم دورتر است و باید 15 دقیقه سوار ترم شهری شوم که به محل کارم برسم. به  جای دوست دخر یک پسری اومدم که معلم زبان انگلیسی و آلمانی است.

5) کارآموز ایتالیای جدید  یکی از صادق ترین و دل پاکترین انسان هایی است که در زندگی دیده ام. اهل ناپولی شهری در مرکز ایتالیا است، شش سال که فقط یک دوست دختر داره، عاشق آشپزی و پنیر متزرلا و در عین حال بامرام و مهربونه. وقتی مقایسه اش می کنم با سوئدی ها و خود آلمانی ها می فهمم چقدر فرهنگش شبیه ماست. چند روز پیش اومده بود می گفت چرا این آلمانی ها عین ربات می مونن؟! توی فوتبال صدمه دیده بود و هیچ کس نرفته بود بهش کمک کنه و به بازی ادامه داده بودن آلمانی ها. شاکی بود و می گفت توی ایتالیا بازی متوقف می شد همه میومدن حالمو بپرسن. بعدش گفت چرا هر جا آدماش ربات نیستن مثل ایتالیا و اسپانیا و یونان اوضاع اقتصادی شون بده؟ یکم تامل کرد و بعد گفت فکر کنم باید برای پیشرفت باید ربات بود!

6) اگر سانسور سرویس های اینترنتی مثل یوتیوب در ایران برداشته نشه، اگر سرعت اینترنت افزایش پیدا نکنه ایران در سال های آینده به یکی از عقب مانده ترین کشورها در حوزه صنعت فناوری اطلاعات و به طور کلی صنعت تبدیل میشه. هم اکنون یوتیوب بهترین منبع برای آموزش محسوب میشه در کنار خیلی از سرویس های اینترنتی دیگه که از چند رسانه ای استفاده می کنن که به پهنای باند زیاد احتیاج داره. امیدوارم به زودی حل بشه اگر چه خیلی بعید به نظر میرسه.

7)وقتی از یک جامعه و فرهنگی هستی که خود سانسوری و عدم اظهار احساسات از کودکی به عنوان یک ارزش به تو آموزش داده شده با اسم واقعی نوشتن حماقت است چون هیچ گاه نمی تونی خودت را بیان کنی. یه جوری حرف بزنی به یکی بر نخوره.  یکم که خارج از اون محیط زندگی کنی می بینی که چقدر اون محدودیت های خود تعریف احمقانه به نظر می رسن. خریت من این بود که از اول مطالب تکنولوژی را به زبان انگلیسی در یک وبلاگ انگلیسی زبان ننوشتم که کلی به پیدا کردن کار بهم کمک بکنه.

8)آمار وبلاگم نشون می ده که بیشترین بازدید های وبلاگ همچنان از طریق جستجوی واژه های جنسی، کاف دار و اندام های خاص  بدن انسان و لباس های پوششی آنها صورت می گیره. شاید چون جای دیگری برای پناه بردن وجود نداره وقتی هورمن ها بهت فشار میارن.