آمده ام به آلمان – قسمت دوم

خب هفته گذشته کارم را شروع کردم. و باید بگم  خوشحالم که از اون رخوت دراومدم. وقتی این کارو ( که البته خیلی هم سنگین هست و البته قراره کلی مطلب جدید یاد بگیرم) را با تزم که در یک شرکت خیلی کوچیک در اون شهر مزخرف شمال سوئد انجام شد مقایسه می کنم می بینم که چقدر وقتم اونجا تلف شده.

محیط کار را خیلی دوست دارم. کارمندان خیلی با تجربه و مسن و هم جوان وجود دارند و جو کاملا علمی است. کارمندان باهوش هستند و موقع ناهار همه بحث ها علمی و به روز است و من خیلی بابت این موضوع خوشحالم که هر روز یه نکته جدید یاد میگیرم یا از کنفرانس های علمی با موضوعات به روز که اساتید و محققان مهمان برگزار می کنند لذت میبرم.البته کارم سنگین هم هست و باید مکرر گزارش پیشرفت بدهم.

فرهنگ و هنر و زندگی در شهر جریان داره و این باعث خوشحالی است.( برخلاف اون دهکده شمال سوئد که ریتم زندگی در حد صفر کند بود). متفکران میان برای سخنرانی در دانشگاه و تبلیغاتش در شهر وجود داره.در هایدلبرگ  سی و شش هزار دانشجو در ۷ هفت موسسه آموزشی درس می خونن. و دانشگاه هایدلبرگ که در اینجاست قدیمی ترین دانشگاه آلمان محسوب میشه   رشته پزشکی اون خیلی قوی هست و معروف. دیروز کارت ترن  درون شهری را هم گرفتم که هر رفتن از هر نقطه شهر به نقطه دیگه را آسون می کنه. یک مینی سوپر! ایرانی (‌اسمشو خودش به فارسی نوشته مینی سوپر)پنج دقیقه ای محل کارم پیدا کردم که صاحبش همشهری است و مجله «جدول» قدیمی را هم رحم نکرده بود و آورده بود از ایران برای فروش.

در ضمن کلی بار و کافه در شهر وجود داره که روزهای هفته هم باز هستن. چند روز پیش بازی بارسلونا و آث میلان را در یک پاب ایرلندی به صورت زنده تماشا کردیم و  باخت بارسلون را جشن گرفتیم!( البته راستش من هیچ نسبتی به فوتبال ندارم و اصلا از دیدن اون لذت نمی برم و خسته میشم ولی بیشتر جو و محیط باعث سرخوشی ام شد) البته مونیتور بزرگتر بازی دو تیم آلمانی دورتمند و اشتوتاگارت(؟) را پخش میکرد که بیشتر آلمانی ها اونجا بودن ولی خب یکسری آلمانی و ما خارجی ها اون بازی را در مونیتورهای کوچکتر تماشا می کردیم.

راستی آلمان کلی نمایشگاه بین المللی داره. مثل نمایشگاه CEBIT در هانوفر که دو هفته دیگه است و با سیستم قطار که همه جا به همه جا وصله میشه ازهر شهری در آلمان به راحتی به اونجا رفت و شرکت کرد.( واقعا به نظر من یکی از مشکلات اصلی ایران هم مشکل حمل و نقل عمومی بین شهری و درون شهری ه.در ایران ۹۶ درصد حمل و نقل بین شهری جاده ای هست به جای ریلی و هوایی. به نظر من ایران از نظر حمل و نقل ریلی خیلی ضعیفه. سیستم دقیق وجود نداره. حمل و نقل بین شهری هم که  خجالت آورتره که غیر از تهران هیچ شهری در ایران مترو و یا ترن شهری نداره. وقتی می بینی مثلا لندن ۱۵۰ ساله مترو داره. فرانکفورت ۱۰۰و خرده ای ساله ترن شهری داره و ما هنوز مبتنی بر اتوبوس هستیم مثلا در اصفهان. احتمالا اگه هم افتتاح بشه اینجوری تبلیغ میشه که مثلا سقف آسمان شکافته شده و دانش ایرانی غوغا کرده!! و بعد می گیم ما پیشرفته ترین کشور دنیا هستیم!!).

جدیدا احساس می کنم سردی سوئد در روحیه ام اثر گذاتشته و من هم یکم مثل اونها شدم و درون گراتر از گذشته.دانشجوهای شرکت برای بازدید یک روزه از  فرانکفورت برنامه گذاشتن که من نرفتم. همخونه ای ام گفت حتما برو چون یه نیویورک کوچک شده است. بزرگترین مرکز مالی اروپا و پر از ساختمان های سر به فلک کشیده.

یکی از پسرهای همخونه ای آخر هفته بود و از صبح زود با دوستش رفت یه شهری نزدیک اشتوگارت یعنی ۲۰۰ کیلومتر ی اینجا که کمک کنه برای اسباب کشی به یک خانواده و ۱۵۰ یورو پول تونست به دست بیاره.. ساعتی ۱۰ یورو. شب هم برگشت خونه.

اون یکی هم از دوشنبه دو تا کلاس آموزش کمک های اولیه می خواد بزاره اونم یه ۲۰۰ یورو در میاره در ۳ روز. کشوری که زندگی می کنی وضع مالی اش خوب باشه و بازار کارش بزرگ  دانشجوهاش هم خوب پول در میارن! این دو تا که خودشون آلمانی هستن ولی خب برای خارجی ها هم کار هست.

البته حالا همیشه هم انگار به این راحتی اینجور کارها نیست اینطور که یکیشون بهم گفت ولی کامل مشخصه که دانشجوهای خارجی  دانشگاه های آلمان وضعشون خیلی از دانشجوهای خارجی دانشگاه های سوئد بهتره ومی تونن راحت کارهای اینجوری و یا مرتبط با رشته را پیدا کنن. یعنی اگه سال ۲۰۱۰ بود حتما حتما به جای سوئد میومدم آلمان. بدون حتی یک ثانیه تردید.

! اممم…دیگه چی…آهان…شهر فرایبورگ خواهر خوانده اصفهان دوساعتی جنوب هایدلبرگ ه! باید حتما برم خیابون اصفهان را توش پیدا کنم به  یاد شهر عزیزو زیبا م.

دیشب یکی از استادهای دانشگاه سوئدام آمده بود شهر ما و من و دو تا از بچه ها را مهمان کرد به یک رستوران زیبا در قسمت قدیمی شهر رفتیم و شام مفصلی خوردیم.

پ.ن: دستور زبان فارسی خیلی بد شده. یکبار نوشته را خوندم و دیدم چقدر جای مسند و گزاره و حرف ربط قاتی پاتی شده. بی نظمی در نوشته هم ناشی از گیجی نویسنده است! در هر صورت متن های روانی نمی نویسم.

Advertisements

بی انگیزه گی نوشتاری

پنجره باران خورده

۱-نمی دونم چرا مدتیه خفه خون گرفتم در نوشتن.چه مرگم شده خودم هم نمی دانم.این را هم که دارم می نویسم تحت تاثیر نوشته های صمیمی و بی ریای وبلاگ «در قند قزل آلا» نوشته ام.از صبح بی خوابی زده بود به سرم.رفت سراغ گوگل ریدرم و داشتم پست های همین وبلاگ را می خوندم و حض می کردم.

آي که چقدر دلم برای ایران و اصفهان عزیزم تنگ شده.یادش بخیر سالهای قبل مثلا تابستون ها صبح ساعت ۵ با بچه ها می رفتیم ورزش بعدش یک ساعت می دویدیم و آخرش ختم می شد به حلیم و یا آش شله قلمکار و به این نتیجه می رسیدیم که اگه نمی رفتیم ورزش سودش بیشتر بود.یا مثلا یک کوه پیمایی کوتاه با اکیپمون در کوه صفه صبح های جمعه که بعدش مجبور بودی برای ناهار و  یک قلیون کوفتی که دخترها هم بتونن بکشن و گیر ندن بهت کلی راه بری سه راه دُرچه یا چه می دونم یک سفره خانه سنتی دیگه مقدار قابل توجهی پول ازت بگیره تا یه قلیون زپرتی با یک جوجه و کباب ( منو همیشه در این دو تا خلاصه میشه) دوزاری بهت بده.ولی الان اصفهان باید خیلی گرم باشه و شرشر از همه عرق بچکه.خدا را شکر اینجا دمای هوا روی ۲۰ درجه است و اگر این پشه های مزاحم اجازه بدن حالش را می برم.حیف که گذرا است.چون ۲ ماه دیگه باید کاپشن بپوشم و کلاه سرم بگذارم و ۳ ماه بعد دیگه خورشید را برای چند ماه نبینم.

۲-زندگی توی یک شهر ۸۰ هزار نفری بهتر است یا یک شهر ۲ میلیونی؟دیروز از در اتاقم که خارج شدم و رفتم با دوچرخه مرکز شهر چند تا کار اداری انجام دادم و برگشتم خونه کلا شد یک ساعت.که تازه نیم ساعتش هم به دوچرخه سواری گذشت.خلوت و هوای عالی.ولی افسوس که جنب و جوش شهر کم است.کافه هایش اندک و فقط آخر هفته ها تا دیروقت باز است.تازه الان تابستان است.زمستان را بگو! گاها دلم برای ترافیک تنگ می شود.برای بوی دود و هیاهو.برای چند لحظه بری و برگردی به اون شور و هیجان.

۳-خیلی با تتو موافق نیستم.تتوی نوشته که واقعا بی مزه است و بعید می دانم کسی بیشتر از ۵ سال بتونه تحمل اش کنه.بازم به تتوای که پرتره ای باشد.اما جدیدا یک پسر ماجراجوی ۲۰ ساله  انگلیسی را ملاقات کردم که یک تتوی زیبای خورشید روی سینه اش داشت.عکس اش را در زیر آورده ام.

تتوی خورشید روی سینه

کوتاه نوشته هایی راجع به تفاوت های اینجا در مقایسه با ایران – قسمت اول

(‌این نوشته را حدود ۴ ماه پیش نگاشته بودم ولی ناتمام مانده بود.امروز اتفاقی دیدمش.گفتم بد نیست با اضافه کردن تغیراتی منتشرش کنم)

ساعت ۹ شبه و تک و تنها نشسته ام توی C Huset در کنار STUK اون طبقه بالا.بر خلاف روزها خیلی شلوغ نیست.همه هم سوئدی هستند و یکم احساس غربت می کنم.

۱-اینجا یه چیزی اش را دوست دارم و اینکه که هر موقعی از شبانه روز که بیای می تونی بری تو دانشگاه توی آزمایشگاه ها .ساعت ۲ و ۳ نصفه شب هم فرقی نمی کنه.با کارت دانشجویی ات میری تو.حراست و این مزخرفات هم نداره.یادمه یه بار تابستون کلی که دانشگاه اصفهان اتوبوس هاش هم فعال نبود پیاده توی گرما ۳۰ دقیقه سربالایی در اصلی تا دانشکده فنی را رفتم تا برم اتاق پژوهش.(‌اینم حکایته که توی ایران برای اینترنت پهن باند باید بری گدایی کنی….کل پهنای باند دانشگاه اصفهان برای ۱۵ هزارتا دانشجو و کارمند ۶۰ مگابیت بود و من اینجا فقط توی آپارتمان خودم ۱۰ مگابیت پهنای باند اینترنت مجانی دارم)ساعت ۲ بعد از ظهر بود و نگهبان محترم در را برای من باز نکرد!

۲-فقط توی ساختمان ما ۳ تا Vending Machine هم هست.یکی برای  قهوه و یکی بیسکویت و شکلات  و یکی برای کوکاکولا و نوشابه و اگه نصفه شب باشه و چیزی با خودت نیاورده باشی خیلی گرسنه نمی مونی .دستگاههای کپی و پرینت هم هست که همیشه روشن هستندو چندتایی مبل دم یکی از در های ورودی.من نصفه شب دختر هم دیدم که میان با امنیت کامل دانشگاه برای درس خواندن.یه ماشین security همیشه داره توی محوطه دانشگاه دور می زنه.یک مامور امنیتی هم هست  که با اون سگ غول پیکر جرمن شپرد اش حداقل یکبار سالن ها را برای امنیت بازدید می کنه.کاری هم به کارت نداره که چیکار می کنی.فکر کنم فقط سوئدی بلده و انگلیسی هم بلد نیست زیاد!دیشب توی یک group study room تنها بودم اومد برام از پشت شیشه به نشانه سلام سر تکون داد!

توی دانشگاه اصفهان هر وقت در یک آزمایشگاهی بودیم یک مقداری از وقت مقرر رد می شد می نداختن طرف را بیرون.خندم می گیره بعضی وقتها…تازه دانشگاه اصفهان یکی از پر امکانات ترین و دانشگاه های مادر ایران محسوب میشه.

۳-برای صرفه جویی در مصرف برق اکثر جاها حسگر های هوشنمد داره.مثلا راهروها تا یکی واردش میشه لامپ هاش روشن میشه و یا دستشویی تا درش را باز می کنی لامپ هاش روشن میشه.

۴-در دانشگاه  ما تعداد سرویس های بهداشتی زیاده و خیلی از مکان ها دستشویی خانم ها و آقایان مختلطه.که راستش من خیلی خوشم نمیاد.جالبه که در کنار هر سرویس بهداشتی بلا استثنا یکی هم با علامت ویلچر برای معلولان هست.من در کل این مدت شاید ۲ تا معلول با ویلچر در دانشگاه دیده ام.جالبه که همه اونها هم ظاهرا با هزینه دولت یکنفر را دارند که پشت ویلچر را گرفته و کمکشان می کند.اون دفعه هم که با هوایپما آمدم و یک خانم نابینا در پرواز حضور داشت،موقع رسیدن یک نقر تمام مدت اونو با ویلچر به این طرف و اون طرف می برد.

دستشویی جدا معولا  در مکان های شلوغ مثل کتابخانه دانشگاه  قرار دارند.البته معضل گنده تر اینه که سرویس های بهداشتی، شلنگ آب ندارن و باید با دستمال کاغذی یه جورایی قضیه را حل کنی!یکسری دستمال کاغذی نازک برای امور مربوطه که باید بندازیشون توی سینک و یکسری دستمال کاغذی ضخیم تر برای خشک کردن دست که بعد استفاده  نباید توی سینک بندازی و یک مخزن جدا دارهسرویس های بهداشتی هر روز صبح تمیز میشه.معمولا ساعت ۵ صبح تمیز کارها میان واکثرا هم خانم هستند.توی ساختمون A که من هستم ۳ تا خانم مسن هستند که با اینکه می تونن بازنشتن باشن هنوز دارن کار می کنند.ساختمون E یک دختر بلوند و قد بلند و  بسیار خوش سیما این کار را انجام می ده.

۵- توی رختکن سالن ورزش ،‌که برای آقایون و خانم ها جداست، بعد از اتمام ورزش تقریبا همگی از دوش استفاده می کنند.دوش ها ۵ نفره است.تفاوتش با ایران اینکه که اینجا لباس زیر را هم در میارن و جلوت راه میرن.دفعه قبل که رفته بودم بسکتبال که چند تا از استاد های دانشگاه های هم بودند بعد از اتمام بازی ، من روی نیمکت نشسته بود و  یکی از استادها در حالی که هیچ لباسی بر تن نداشت و ایستاده بود رو به روی من در حال سوال و خوش و بش با من بود ولی من خیلی نتونستم روی سوال ها تمرکز کنم!!

۶-لولیئو شهر کوچک و حوصله سر بری است.برای منی که از کشور پر جمعیتی مثل ایران آمده ام زیادی بی سر و صدا خلوت است.ترجیح می دادم در شهر بزرگتری در سوئد مثل استکهلم بودم.تنها دلیل ماندم این است که رشته ام را دوست دارم.بماند که عواملی باعث شده اخیرا از بعضی جنبه ها از اون هم دلزده بشوم.