روزمره های جدید، همکلاسی ایتالیایی من و سفر به هتل یخی (Ice Hotel)

خوب ظاهرا این وبلاگ حسابی از رونق افتاده و رنگ بی حالی و یتیمی به خودش گرفته.احساس می کنم یک مدت چه در این وبلاگ و چه در وبلاگ قبلی دوست داشتم مطالبم به درد بخور باشه و کسانی که با موتور جستجو میان اینجا یک مورد آموزشی یا کمک کننده پیدا کنند.اون سبک را احتمالا باز هم خواهم داشت ولی سعی می کنم از روزمره ها بنویسم و زود به زود.

الان ساعت ۲و نیم بامداد و من خوابم نمی بره.دیروز و امروز بعد از غیبت حدود ۱ ماه رفتم جیم و امروز بسکتبال.دیشب اون برگه آبی رنگی که توماس (مربی باشگاهStil که عضو آن هستم  و مکان آن داخل محوطه دانشگاه قرار داره )برایم پر کرده بود  را بعد از دو ماه که از قرارمان گذشته بود برداشته بودم و دنبال دستگاه ها می گشتم و یکی یکی انجام می دادم.ولی خوب خیلی تابلو بود که تازه کارم.البته اون قسمتی که تردمیل و دوچرخه و اینها هست را قبلا هم می رفتم ولی قسمت بدن سازی را فقط ۲ بار قبلا رفته بودم.

سختی رابطه برقرار کردن با این سوئدی جماعت بلای جان من شده است که علت اصلی اش ندانستن زبان سوئدی است.یادمه جلسه اولی که اصفهان باشگاه رفتم همان شب دقیقا با ۳ نفر صمیمی شدم و جلسه دوم یعنی فردا شبش با ۵ نفر.جوری که اونها مثلا پاهای من را می گرفتند که شنا برم و یا مثلا کمکم می کردند.ولی اینجا از این خبرها نیست.

امروز هم رفتم جلسه بسکتبال. امروز تیم مون خوب نبود.من بودم و ۲ تا پسر آفریقایی- سوئدی و یک پسر سوئدی و یک دختر اسپانیایی و تی شرت نارنجی تنمان بود.ولی خوب به بقیه تیم ها اکثرا باختیم!

ولی بدک نبود در کل.هر جفت استادهای این کوارتر هم بودند.یکیشون اون استاد چینی درس مهندسی مخابرات است که من در بازهای قبلی دو ، سه بار روش خطا کرده ام و باید مواظب باشم که دیگه روش خطا نکنم تا یکهو بهم نمره بد نده!۵۰ سال اش است و به نسبت سن اش خیلی پر انرژی است و زیاد می دود.به نظر استاد سختگیری می آید.

(‌این قسمت نوشته مربوط به یک ماه و نیم پیش است و تازه ویرایش اش کردم و منتشر می کنم)

امروز سر کلاس سوئدی با یک مرد ایتالیایی آشنا شدم به اسم فردریک.حدود ۴۰ ساله.۳ ماه هم هست که پدر شده است و با دوست دختر سوئدی اش یک دختر بچه دارند.

وقتی با اهالی ایتالیا و یا اسپانیا برخورد می کنی تفاوت و میزان گرمی را با سوئدی ها متوجه می شوی.مثلا فردریک بعد از کلاس (اولین بار بود که همدیگر را می دیدیم و سر کلاس ۲ نفری با هم سوئدی کار می کردیم) من را دعوت کردم که با هم قهوه بخوریم( اینجا در سوئد یک اصلاحی به اسم Fika دارن که به معنی زمان خوردن قهوه دارند که بعدا در موردش خواهم نوشت).خیلی تعجب کردم!سوئدی ها خیلی دیر گرم می گیرند و خیلی سرد هستند.

توی سوئد برای هر کاری صف می بندن.مثلا تا رفتیم قهوه بخوریم حدود ۲۰ نفر منتظر بودند که به طور خیلی مرتب توی صف ایستاده بودن.فردریک گفت که توی ایتالیا کسی توی صف نمی ایسته و همه می زنن توی صف!یکم با هم صحبت کردیم. مثلا گفت که من مسیحی زاده هستم ولی با دوست دخترم ازدواج نکردم و الان بچه داریم با هم.آخرش هم گفت که من باید زود برم وگرنه دعوام می کنه که دیر کردم!(پ.ن : ‌من دیگه نرسیدم اون کلاس های سوئدی را بروم و دیگه فردریک را متاسفانه ندیدم)

هفته پیش(‌یعنی ۱ ماه و نیم پیش!) رفتیم هتل یخ یا ice hotel در نزدیکی شهر کیرونا در شمال سوئد که آخرین شهر شمالی سوئد محسوب میشه.در اینجا بزرگترین و مدرن ترین معدن سنگ آهن دنیا وجود داره و شرکت خیلی بزرگ  معدنی سوئد به اسم LKAB در اونجا تاسیسات داره..۹ تا دانشجوی ایرانی بودیم که یک ون اجاره کردیم و سه ساعت و نیم رفتیم و سه ساعت و نیم برگشت.

این هتل یخی هر سال تابستان آب می شود و بعد در پاییز سال بعد از نو ساخته می شود.همه اجزا آن از یخ ساخته شده است.شبیه یکی از کاروان سرای قدیمی خودمان در ایران با این تفاوت که سقف دارد و از یخ است! دمای داخل هتل از بیرون گرم تر است و اتاق هم دارد که شب روی تخت خوابهای آن می خوابند!در دمای منفی ۵ درجه.

اتفاقا من گردشگر آسیایی و انگلیسی اونجا زیاد دیدم.یک هتل معمولی  کنار اونجاست که در آنجا اتاق می گیرند و بعد می تونن چند شب در هتل یخی هم بخوابند.یک بار هم داره که دراونجا نوشیندی را درلیوان های یخی یک بار می فروشه و یک موسیقی هم در حال پخشه.یک کلیسای یخی نمادین هم داشت.شب در راه برگشت به سمت لولیئو در نزدیکی های شهر در یک جاده یک گوزن خیلی بزرگ قطبی دیدیم که خیلی باحال بود.در کل سفر جالب و دیدنی بود.چند تا از عکس هاشو در اینجا آپلود کرده ام.

هتل یخی - شماره ۱

Advertisements

عاشق اینم که سوئدی ها همشون انگلیسی بلدن!

ایستگاه اتوبوس در مرکز شهر لولیئو

امروز ساعت ۶ صبح آمده ام کتابخونه دانشگاه که این گزارش لعنتی یکی از درس ها را تمام کنم.

خسته دشم رفتم بیرون.هوا عالی بود.( منفی ۴ درجه که برای اینجا تابستون محسوب میشه!علتش هم آمدن برف است).خلوت خلوت.یکی از این ماشین ها مواد غذایی که برای کافه کتابخونه یکسری غذای آماده و مواد اولیه آورده کنارم پارک می کنه.راننده سوئدی ماشین یه چیزی به سوئدی بهم می گه.بهش می گم کهEnglish please یک لحظه تامل می کنه و می گه

you must have been very tired of studying all night!a little fresh air!

و بعدش می خنده! به نشانه تاکید سر تکون می دم و می خندم.

هر کدوم از بچه هایی که رفتن این ور و اون ور اروپا مثلا اسپانیا یا ایتالیا یا فرانسه می گن که خیلی خیلی سخت می تونی یکی را پیدا کنی که یک کلمه انگلیسی حرف بزنه.

ولی اینجا بلا استثنا همه انگلیسی را خیلی خوب حرف می زنند.به ۲ دلیل.اول آنکه زبان انگلیسی را در دبیرستان می خوانند.(البته به نازم به این نظام آموزشی خودمون و دوستان فرانسوی!که ۶ سال انگلیسی می خونیم و هیچی آخرش از توش در نمیاد!)و دوم آنکه تلویزیون سوئد خیلی از سریال ها و فیلم های آمریکایی را به زبان انگلیسی و با زیر نویس سوئدی پخش می کنه.

من به شخصه تا حالا کلا ۴ نفر را توی سوئد دیدم که انگلیسی بلد نیستند.خیلی برای یک کشور غیر انگلیسی زبان عجیبه که همه اینقدر خوب انگلیسی را صحبت می کنند.

اولیشون کارمند میانسال تایلندی یک فروشگاه زنجیره ای نزدیک دانشگاه.دومی مادر یکی از بچه های همگروهی کوارتر قبل که بهمون شام داد یه شب البته می فهمید من چی می گم ولی نمی تونست به انگلیسی جواب بده.(پسرش گفت مادرش دبیرستان را تمام نکرد.)سومی کارمند یکی از همین کافه های دانشگاه است.و یکی دیگه هم یک خانمی بود که توی شعبه  لباس فروشی معروف زنجیره ای سوئد یعنیH&M در لولیئو کار می کنه.

بدی این قضیه اینه که انگیزه یاد گیری زبان سوئدی ات کم میشه! چون تمام کارهات را می تونی به بهترین نحو انجام بدی.تنها مشکل مثلا مجلات و یا تبلیغات هستند. یا اگه برنامه ای باشه معرفی اش را به زبان سوئدی در دانشگاه نصب می کنند که خیلی مواقع من متوجه نمی شم که چنین برنامه ای بوده.

این قضیه انگلیسی حرف زدن حس خوبی به آدم میده و احساس غربت را کم می کنه!مثلا توی پرواز چند روز پیش که با پرواز  ساعت ۹ شب استکهلم-لولیئو برگشتم اینجا خیلی احساس غربت کردم.همه مسافرین بالا استثنا غیر من سوئدی بودن و فقط زبان سوئدی شنیده می شد و من عین یک بی سواد یه گوشه کز کرده بودم.کلا لولیئو نسبت به استکلهلم یا مالمو و یوتبری( ۳ شهر بزرگ سوئد) درصد خارجی هاش به کل جمعیتش خیلی کمه.

پی نوشت۱: همنطور که یکی از خوانندگان عزیز نوشته،دانستن و حرف زدن به زبان سوئدی خیلی کمک می کنه که با سوئدی ها نزدیک بشی.اگه نتونتی زبون خودشون را حرف بزنی خیلی سخت توی جمع خودشون راهت بدن چون اونجا همه دارن با سوئدی حرف می زنند.و تازه خوشحال می شن که به زبان و کشورشان احترام گذاشتی و زبونشون را یاد گرفته ای.البته برای ما هم صادقه که اگه ببینیم یک خارجی به زبون خودمون حرف می زنه خیلی باهاش حال می کنیم و باهاش صمیمی می شیم.

مثلا یکی از بچه ها که از آلمان اومده بود می گفت توی آلمان خیلی از ترک تبارهایی که سال های پیش اومدن آلمان یک گروهی شده اند بعضی هاشون و نسل بعدی هاشون که اصلا انگار نه انگار توی آلمان هستند.اصلا آلمانی بلد نیستن و چون خیلی ساله که اونجا هستند و مغازه های خودشونو دارن انگار نه انگار!راحت راحت! واین قضیه برای آلمانی ها خیلی خوشایند نیست که اینها اومدن توی کشورشون و هیچ احترامی برای زبونشون و فرهنگ کشور میزبان قايل نیستند.