سفر یک روزه به استکهلم

برای یه کاری رفتم استکهلم. سفر یک روزه. مختصر و مفید.  پیش یکی از بچه های سابق لولیئو که اونجا زندگی می کنه بودم. خونه اش به مرکز شهر خیلی نزدیک بود و این ويژگی در یک شهر بزرگ یعنی یک امتیاز منحصر به فرد. بماند که آپارتمان خیلی نقلی بود.

تفاوت زندگی در یک ده مانند مثل لوليئو و یک شهر بزرگ و پیشرفته مثل استکهلم کاملا مشهود بود. البته فروشگاه ها که در همه جای سوئد یکی هستند ولی مثلا وسعت مساحت همون مغازه ( مثلا H&M) در استکهلم ۲۰ برابره. زندگی در جریان و میشد ساعت ۹ شب کلی مرد و زن در پارک دید که دارن ورزش می کنن یا سگ هاشونو اوردن بیرون. در ضمن تیپ و لباس آدم های استکهلم قشنگ همون تفاوت را نشان می داد و البته تعداد بیشتر آدم های سیگاری که نشانه دیگر استرس بیشتر در شهرهای بزرگتر.

دمای هوا  استکهلم عالی یعنی صفر درجه! و لولیئو در همان زمان منفی ۱۲ درجه .

برای اولین بار در عمرم موهای یک نفر دیگه را کوتاه کردم! پشت و کناره ها با مزر و روی موها با قیچی و شونه.

پایان نامه و دردسرهایش

تابستون دیگه شروع شده. از یه طرف خوبه و از طرف دیگه وحشت آفرین برای منی که قراره پایان نامه ام را تا در انتهای تابستان تحویل بدم.

تقریبا هیچ غلطی نکرده ام و خیلی از اون باقی مانده. درسته که من همیشه روزهای آخر انرژی برای درس خواندن و کار انجام دادن پیدا می کنم و برای پایان نامه فکر می کنم اینجوری کافی نباشد.

همیشه وقتی خیلی کار و استرس دارم حس کارهای جانبی پیدا می کنم! وبلاگ نویسی،‌ کتاب خوندن، فیلم دیدن و گردش! یادمه سال کنکور من مدام مشغول روزنامه و کتاب خوندن و فیلم دیدن بودم!

پایان نامه کارشناسی را هم شاید بشه گفت ۶ ماه هیچ کاری نکردم و ۱ ماه آخر و ۲ هفته آخر همه کارها انجام شد. در ۳ روز آخر کمتر از ۱۰ ساعت خوابیدم.

الان که مثلا دارم کارهامو انجام می دم مدام اتفاقاتی افتاده که کارهام عقب افتاده. و این یک اصل مهم در برنامه ریزی هست که همیشه باید زمان برای اتفاقات پیش بینی نشده در نظر گرفت.

سر بازی فوتبال پایم به شدت پیچید ولی خوشبختانه نشکست و یک هفته خونه نشین شدم.( اگه فرصت کردم می نویسم که به نظر من سیستم پزشکی و درمانی سوئد خیلی خیلی از ایران ضعیف تر و مهارت پرستاران و پزشکان چیره دست ایرانی صدها برابر از اینجا بهتر است). سر آپدیت کردن یک ماجول اوبنتو ،‌ سیستم عامل ام پاک شد و مجبور شدم دوباره نصب کنم. چند روز بعد سر Dual Monitor در اوبنتوی ۱۲.۰۴ و آپدیت کردن درایور کارت گرافیکی دوباره گرافیک را از دست دادم و به بدبختی از داخل ترمینال برگردوندم. فردایش فن لپ تاپ از کار افتاد و یک روز از اول صبح مجبور شدم کل لپ تاپ را باز کنم و فن اش را در بیارم و تمیز کنم. امیدوارم دیگه از این اتفاقات بیهوده زمان گیر برام نیفته ان شاء الله.

در شرکتی که کار تزم را انجام می دم یک کارمند دختر سوئدی هست که واقعا من بهش غبطه می خورم. هشت صبح میاد و پنج بعد از ظر میره. یک دقیقه این ور و اون ور نمیشه.

اتاقش روبه روی منه و وقت تلف کردنش خیلی کمه و همیشه مشغول کاره. اخلاق خجالتی و کم حرف بودن سوئدی ها را کامل داره.

چند روزی هوای اینجا خوب بود ولی بعد دوباره بارونی شده. دو هفته قبل هوا بعد از مدتها عالی بود و یک مسابقه دو برگزار شد. من هم قرار بود شرکت کنم که پیچ خوردگی پا مانع شد.

البته بماند که بدن من کجا و بدن آماده ی این سوئدی ها که همیشه در حال دویدن و ورزش کردن کجا!‌ یعنی زن و مرد، پیر و جوون همیشه در حال دویدن هستن! اکثر هیکل ها یک گرم چربی اضافی نداره. یک عکس از این مسابقه را در اینجا آپلود کرده ام.

وبلاگ انگلیسی ام را هم افتتاح کردم. آدرسش اینه :  http://goonia.blogspot.com

برف آمد، برف آمد، تو ببین که به صد ناز آمد!

۱-برف امسال بالاخره  با صد ناز امد و ظاهرا خیلی بی سابقه بوده که توی نوامبر در لولئیو برف نیومده.پارسال از ۱۸ اکتبر برف اومد و در همین تاریخ فعلی در سال گذشته حدود ۱ متر برف روی زمین نشسته بود و هوا بسیار سردتر بود.البته من که از گرمای بی سابقه استقبال کردم و خوشحال بودم! ولی یه خوبی برف اینکه بارون نیست! و از گل و لای خبری نیست و اینکه چون اینجا در این ماه ها ساعت ۲ بعد از ظهر تاریک میشه به روشنایی محیط کمک می کنه و هوا روشن تر میشه. در هر صورت الان تازه دما منفی چهار درجه است و این خودش کلی نعمته برای امثال من!

۲- فبس بوک داره اولین دیتاسنتر خودش خارج از آمریکا را در شهر ما در ۵ دقیقه ای(‌پیاده) محل سکونت فعلی من می سازه.قراردادش حدود ۷۰۰ میلیون دلار آمریکا است. و تا سه سال ساختش طول می کشه.یکسری از پول اش را هم خود دولت سوئد می ده تا در آینده شرکت های غول دیگه آي تی هم اینجا دیتا سنتر بسازن. عواملی مثل اینکه در ۶۰ سال گذشته دمای لولیئو از ۳۰ درجه سانتی گراد بالاتر نرفته و اینکه برق در شمال سوئد ارزونه انگیزه های اصلی بودن.این بزرگترین سرمایه گزاری در لولیئو بعد از دهه ۴۰ میلادی هست که صنایع آهن اینجا تاسیسات درست کرده اند.

در هر صورت پنجره اتاق من که در ۲۰ متری خیابون هست هر روز از ساعت ۵ صبح شاهد رد شدن کامیون هاست! و صداشون بعضی وقتها مزاحمه.

چند تا لینک برای خبر ساخته شدن دیتاسنتر فیس بوک در لولیئو:‌لینک ۱ و لینک ۲ و لینک ۳

تماشای مسابقه بسکتبال و ادامه مطالب بی ربط!

۱- دیشب فرصتی شد که با دوستان بریم مسابقه بسکتبال.مسابقه در مرحله نیمه نهایی لیگ بسکتبال مردان سوئد بین تیم دو شهر لولیئو(Luleå) و نورشپینگ (NorKöping).

مسابقه بسکتبال در لولیئو

مسابقه بسکتبال در لولیئو

راستش من که خیلی وقت بود مسابقه ورزشی از نزدیک ندیده بودم.آخرین باری که ورزشگاه بودم بازی سپاهان – پرسپولیس بود در ورزشگاه ۲۲ بهمن اصفهان نزدیک کوه صفه ( که اون ورزشگاه دیگه خراب شده) حدود سال ۱۳۷۸ اگه اشتباه نکنم.اون بازی را سپاهان برد.یکی از دایی هام و من و پسر دایی هایم بودیم.تا جایی که میشد تو اون روز فحش شنیدم و فحش های جدید یاد گرفتم!البته دوران کودکی با یکی دیگه از دایی هام مسابقه اسب سواری (‌دهکده المپیک اصفهان ) و بسکتبال رفته بودم.البته من از شعارها که زیاد سر در نمی آوردم چون به زبان سوئدی بود ولی از آهنگ های وسط استراحت ها و نیمه خیلی خوشم اومد و البته از Cheerleading که برگزار می شد همراه با موسیقی پر انرژی و خود دوستان Cheerleaders!

Cheerleaders

دوستان زحمت کش Cheerleaders!

البته ضد حال اساسی این بود که لولیئو بازی را باخت و از رسیدن به فینال محروم موند.

۲-اینجا خیلی ها سگ دارن.و سگ ها حتما باید برای راه رفتن و جست و خیز هر روز بیرون از خانه برده شوند.اصولا جزو حقوق سگ های خانگی در سوئد این است که در روز حتما بیرون برده شوند و گرنه صاحب آنها جریمه می شود.( در ضمن دارنده سگ باید به دولت مالیات بدهد)

از مسیر دانشگاه هم سگ زیاد عبور می کند.چند روز پیش یک خانمی با کالسکه نوزاد و سه تا سگ داشتن از مسیر اصلی دانشگاه رد می شد که من با موبایل عکس اش را گرفتم.

مادری با کالسکه بچه و ۳ تا سگ در مسیر اصلی دانشگاه LTU

۳-یک امکانی که در دانشگاه فراهم ه و خیلی مفیده وجود مایکرویوو های رایگان برای دانشجوهاست که می تونند غذاهایی که از خونه میارن را در اون گرم کنند.

ساختمان A که ما هم هستیم این قسمت را داره و چند تا میز که معمولا موقع ناهار همیشه چند نفری هستند که دارن غذا می خورن.مثل همه جای دیگه سوئد یک کمد مانند برای زباله ها که باید  زباله های کاغذی و اینها و میوه و اضافات غذا  و غیر بازیافتی ها را جدا کنی و اونجا بریزی.یک ظرف شویی هم داره که ظرف هاتو بشوری و یک فریزر هم اینجا هست.

قسمت مایکرو ویو برای گرم کردن غذای دانشجویان در دانشگاه LTU

۴-ساعت ۱۲ و ۱۰ دقیقه نیمه شب یکی از شب های اول ژانویه ۲۰۱۱. تک و تنها در ایستگاه اصلی اتوبوس در Luleå کنار مرکز خرید Smedian منتظر آخرین اتوبوس.هوا بسیار سرد و برف سبکی می بارید.

ژانویه ۲۰۱۱-تک و تنها در ایستگاه اصلی اتوبوس در لولیئو منتظر آخرین اتوبوس

۵- این عکس را توی آرشیوم پیدا کردم.سالن خوارزمی دانشکده فنی-مهندسی دانشگاه اصفهان!حالا سالن بود یا کلاس درس بماند.البته الان که یک دانشکده جدید مهندسی ساخته شده و دیگه از این کلاس برای سالن استفاده نمیشه.این کلاس اولین جایی بود که در اولین روز ورود به دانشگاه فنی دانشگاه اصفهان وارد آن شدیم.ریس دانشکده و مدیرگروه و معاون آموزشی دانشگده برایمان سخنرانی کردند. در مهرماه ۱۳۸۳…چقدر زود گذشت…کلاس بسیار شلوغ و ۷۰ نفری ریاضی مهندسی و چند کلاس دیگه مان همینجا برگزار شد.از جمله کلاس بی خاصیت ذخیره و بازیابی اطلاعات و استاد مزخرفش!

سالن خوارزمی در دانشکده فنی-مهندسی (‌قدیم) دانشگاه اصفهان

روزمره های جدید، همکلاسی ایتالیایی من و سفر به هتل یخی (Ice Hotel)

خوب ظاهرا این وبلاگ حسابی از رونق افتاده و رنگ بی حالی و یتیمی به خودش گرفته.احساس می کنم یک مدت چه در این وبلاگ و چه در وبلاگ قبلی دوست داشتم مطالبم به درد بخور باشه و کسانی که با موتور جستجو میان اینجا یک مورد آموزشی یا کمک کننده پیدا کنند.اون سبک را احتمالا باز هم خواهم داشت ولی سعی می کنم از روزمره ها بنویسم و زود به زود.

الان ساعت ۲و نیم بامداد و من خوابم نمی بره.دیروز و امروز بعد از غیبت حدود ۱ ماه رفتم جیم و امروز بسکتبال.دیشب اون برگه آبی رنگی که توماس (مربی باشگاهStil که عضو آن هستم  و مکان آن داخل محوطه دانشگاه قرار داره )برایم پر کرده بود  را بعد از دو ماه که از قرارمان گذشته بود برداشته بودم و دنبال دستگاه ها می گشتم و یکی یکی انجام می دادم.ولی خوب خیلی تابلو بود که تازه کارم.البته اون قسمتی که تردمیل و دوچرخه و اینها هست را قبلا هم می رفتم ولی قسمت بدن سازی را فقط ۲ بار قبلا رفته بودم.

سختی رابطه برقرار کردن با این سوئدی جماعت بلای جان من شده است که علت اصلی اش ندانستن زبان سوئدی است.یادمه جلسه اولی که اصفهان باشگاه رفتم همان شب دقیقا با ۳ نفر صمیمی شدم و جلسه دوم یعنی فردا شبش با ۵ نفر.جوری که اونها مثلا پاهای من را می گرفتند که شنا برم و یا مثلا کمکم می کردند.ولی اینجا از این خبرها نیست.

امروز هم رفتم جلسه بسکتبال. امروز تیم مون خوب نبود.من بودم و ۲ تا پسر آفریقایی- سوئدی و یک پسر سوئدی و یک دختر اسپانیایی و تی شرت نارنجی تنمان بود.ولی خوب به بقیه تیم ها اکثرا باختیم!

ولی بدک نبود در کل.هر جفت استادهای این کوارتر هم بودند.یکیشون اون استاد چینی درس مهندسی مخابرات است که من در بازهای قبلی دو ، سه بار روش خطا کرده ام و باید مواظب باشم که دیگه روش خطا نکنم تا یکهو بهم نمره بد نده!۵۰ سال اش است و به نسبت سن اش خیلی پر انرژی است و زیاد می دود.به نظر استاد سختگیری می آید.

(‌این قسمت نوشته مربوط به یک ماه و نیم پیش است و تازه ویرایش اش کردم و منتشر می کنم)

امروز سر کلاس سوئدی با یک مرد ایتالیایی آشنا شدم به اسم فردریک.حدود ۴۰ ساله.۳ ماه هم هست که پدر شده است و با دوست دختر سوئدی اش یک دختر بچه دارند.

وقتی با اهالی ایتالیا و یا اسپانیا برخورد می کنی تفاوت و میزان گرمی را با سوئدی ها متوجه می شوی.مثلا فردریک بعد از کلاس (اولین بار بود که همدیگر را می دیدیم و سر کلاس ۲ نفری با هم سوئدی کار می کردیم) من را دعوت کردم که با هم قهوه بخوریم( اینجا در سوئد یک اصلاحی به اسم Fika دارن که به معنی زمان خوردن قهوه دارند که بعدا در موردش خواهم نوشت).خیلی تعجب کردم!سوئدی ها خیلی دیر گرم می گیرند و خیلی سرد هستند.

توی سوئد برای هر کاری صف می بندن.مثلا تا رفتیم قهوه بخوریم حدود ۲۰ نفر منتظر بودند که به طور خیلی مرتب توی صف ایستاده بودن.فردریک گفت که توی ایتالیا کسی توی صف نمی ایسته و همه می زنن توی صف!یکم با هم صحبت کردیم. مثلا گفت که من مسیحی زاده هستم ولی با دوست دخترم ازدواج نکردم و الان بچه داریم با هم.آخرش هم گفت که من باید زود برم وگرنه دعوام می کنه که دیر کردم!(پ.ن : ‌من دیگه نرسیدم اون کلاس های سوئدی را بروم و دیگه فردریک را متاسفانه ندیدم)

هفته پیش(‌یعنی ۱ ماه و نیم پیش!) رفتیم هتل یخ یا ice hotel در نزدیکی شهر کیرونا در شمال سوئد که آخرین شهر شمالی سوئد محسوب میشه.در اینجا بزرگترین و مدرن ترین معدن سنگ آهن دنیا وجود داره و شرکت خیلی بزرگ  معدنی سوئد به اسم LKAB در اونجا تاسیسات داره..۹ تا دانشجوی ایرانی بودیم که یک ون اجاره کردیم و سه ساعت و نیم رفتیم و سه ساعت و نیم برگشت.

این هتل یخی هر سال تابستان آب می شود و بعد در پاییز سال بعد از نو ساخته می شود.همه اجزا آن از یخ ساخته شده است.شبیه یکی از کاروان سرای قدیمی خودمان در ایران با این تفاوت که سقف دارد و از یخ است! دمای داخل هتل از بیرون گرم تر است و اتاق هم دارد که شب روی تخت خوابهای آن می خوابند!در دمای منفی ۵ درجه.

اتفاقا من گردشگر آسیایی و انگلیسی اونجا زیاد دیدم.یک هتل معمولی  کنار اونجاست که در آنجا اتاق می گیرند و بعد می تونن چند شب در هتل یخی هم بخوابند.یک بار هم داره که دراونجا نوشیندی را درلیوان های یخی یک بار می فروشه و یک موسیقی هم در حال پخشه.یک کلیسای یخی نمادین هم داشت.شب در راه برگشت به سمت لولیئو در نزدیکی های شهر در یک جاده یک گوزن خیلی بزرگ قطبی دیدیم که خیلی باحال بود.در کل سفر جالب و دیدنی بود.چند تا از عکس هاشو در اینجا آپلود کرده ام.

هتل یخی - شماره ۱

عاشق اینم که سوئدی ها همشون انگلیسی بلدن!

ایستگاه اتوبوس در مرکز شهر لولیئو

امروز ساعت ۶ صبح آمده ام کتابخونه دانشگاه که این گزارش لعنتی یکی از درس ها را تمام کنم.

خسته دشم رفتم بیرون.هوا عالی بود.( منفی ۴ درجه که برای اینجا تابستون محسوب میشه!علتش هم آمدن برف است).خلوت خلوت.یکی از این ماشین ها مواد غذایی که برای کافه کتابخونه یکسری غذای آماده و مواد اولیه آورده کنارم پارک می کنه.راننده سوئدی ماشین یه چیزی به سوئدی بهم می گه.بهش می گم کهEnglish please یک لحظه تامل می کنه و می گه

you must have been very tired of studying all night!a little fresh air!

و بعدش می خنده! به نشانه تاکید سر تکون می دم و می خندم.

هر کدوم از بچه هایی که رفتن این ور و اون ور اروپا مثلا اسپانیا یا ایتالیا یا فرانسه می گن که خیلی خیلی سخت می تونی یکی را پیدا کنی که یک کلمه انگلیسی حرف بزنه.

ولی اینجا بلا استثنا همه انگلیسی را خیلی خوب حرف می زنند.به ۲ دلیل.اول آنکه زبان انگلیسی را در دبیرستان می خوانند.(البته به نازم به این نظام آموزشی خودمون و دوستان فرانسوی!که ۶ سال انگلیسی می خونیم و هیچی آخرش از توش در نمیاد!)و دوم آنکه تلویزیون سوئد خیلی از سریال ها و فیلم های آمریکایی را به زبان انگلیسی و با زیر نویس سوئدی پخش می کنه.

من به شخصه تا حالا کلا ۴ نفر را توی سوئد دیدم که انگلیسی بلد نیستند.خیلی برای یک کشور غیر انگلیسی زبان عجیبه که همه اینقدر خوب انگلیسی را صحبت می کنند.

اولیشون کارمند میانسال تایلندی یک فروشگاه زنجیره ای نزدیک دانشگاه.دومی مادر یکی از بچه های همگروهی کوارتر قبل که بهمون شام داد یه شب البته می فهمید من چی می گم ولی نمی تونست به انگلیسی جواب بده.(پسرش گفت مادرش دبیرستان را تمام نکرد.)سومی کارمند یکی از همین کافه های دانشگاه است.و یکی دیگه هم یک خانمی بود که توی شعبه  لباس فروشی معروف زنجیره ای سوئد یعنیH&M در لولیئو کار می کنه.

بدی این قضیه اینه که انگیزه یاد گیری زبان سوئدی ات کم میشه! چون تمام کارهات را می تونی به بهترین نحو انجام بدی.تنها مشکل مثلا مجلات و یا تبلیغات هستند. یا اگه برنامه ای باشه معرفی اش را به زبان سوئدی در دانشگاه نصب می کنند که خیلی مواقع من متوجه نمی شم که چنین برنامه ای بوده.

این قضیه انگلیسی حرف زدن حس خوبی به آدم میده و احساس غربت را کم می کنه!مثلا توی پرواز چند روز پیش که با پرواز  ساعت ۹ شب استکهلم-لولیئو برگشتم اینجا خیلی احساس غربت کردم.همه مسافرین بالا استثنا غیر من سوئدی بودن و فقط زبان سوئدی شنیده می شد و من عین یک بی سواد یه گوشه کز کرده بودم.کلا لولیئو نسبت به استکلهلم یا مالمو و یوتبری( ۳ شهر بزرگ سوئد) درصد خارجی هاش به کل جمعیتش خیلی کمه.

پی نوشت۱: همنطور که یکی از خوانندگان عزیز نوشته،دانستن و حرف زدن به زبان سوئدی خیلی کمک می کنه که با سوئدی ها نزدیک بشی.اگه نتونتی زبون خودشون را حرف بزنی خیلی سخت توی جمع خودشون راهت بدن چون اونجا همه دارن با سوئدی حرف می زنند.و تازه خوشحال می شن که به زبان و کشورشان احترام گذاشتی و زبونشون را یاد گرفته ای.البته برای ما هم صادقه که اگه ببینیم یک خارجی به زبون خودمون حرف می زنه خیلی باهاش حال می کنیم و باهاش صمیمی می شیم.

مثلا یکی از بچه ها که از آلمان اومده بود می گفت توی آلمان خیلی از ترک تبارهایی که سال های پیش اومدن آلمان یک گروهی شده اند بعضی هاشون و نسل بعدی هاشون که اصلا انگار نه انگار توی آلمان هستند.اصلا آلمانی بلد نیستن و چون خیلی ساله که اونجا هستند و مغازه های خودشونو دارن انگار نه انگار!راحت راحت! واین قضیه برای آلمانی ها خیلی خوشایند نیست که اینها اومدن توی کشورشون و هیچ احترامی برای زبونشون و فرهنگ کشور میزبان قايل نیستند.

اوضاع آب و هوا در Luleå

۱ ماه پیش دومین برف عمده در Luleå آمد.یک چند تایی عکس گرفتم که وقت و حس آپلود کردنشان را در اینجا نداشتم.

هوا خیلی سرد شده و اکثرا روی منفی ۱۷ درجه بالا و پایین میره و همه جا همچنان پوشیده از برف هایی که الان خیلی هاش یخ زده.بدتر از آن اوضاع روشن وتاریک شدن هواست.ساعت ۹ صبح آفتاب می زند و ۱۳:۴۵ آفتاب غروب می کند و ساعت۲ و نیم بعد از ظهر دیگر تاریک تاریک شده است.و این باعث میشه که خورشید را خیلی کم ببینی.درخت های کاج بلند که برای کریستمس تزین شده اند را توی دانشگاه و این ور و اون ور قرار داده اند.

و پشت شیشه اکثرخانه ها یه نشانی از استقبال از کریستمس که ۲۵ روز دیگه شروع میشه دیده میشه.

برای دیدن اندازه بزرگتر عکس ها روی آن ها کلیک کنید.

آپارتمان منآپارتمان محل اقامت من

پارکینگ دوچرخه ها نزدیک خانه مان

خیابانی که از آن برای رفتن به دانشگاه رد می شوم

ورودی ساختمانی که آزمایشگاهمان در آن قرار دارد